مجلّه شعر و موسیقی ایرانی شکنج | درباره ما
تماس با ما | آرشیو
برچسب شعر غمگین - شکنج - مجلّه شعر و موسیقی ایرانی
X
تبلیغات
زولا

شکنج - مجلّه شعر و موسیقی ایرانی

6 دی 1395 ساعت 10:52 ب.ظ

برف

و تازه می فهمم

که برف

         خستگی

                  خداست

آن قدر که حس می کنی

پاک کنش را برداشته

می کشد 


ادامه مطلب
18 آذر 1395 ساعت 04:13 ب.ظ

پنجره ای رو به تاریکی

و عشق

پنجره ای ست رو به تاریکی

این طرف من ایستاده م

با خیال خام خود

آن طرف تو ایستاده ای

با شبِ گیسوانت، آشفته در باد

و هر تار آن، پریشان به سویی

چگونه باد را

خیال جنگ در سر پرورانم

دمی که تو را

میل به پریشانی من است؟

دلی را که به عشق آلوده کردی

به ستم رها ساختی!

اینک

منم این سو

پریشان چون شبِ گیسوان تو 


ادامه مطلب
28 شهریور 1395 ساعت 11:21 ب.ظ

غزاله صبا

به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را


چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

نهفته اند شب ماهتاب دریا را


تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح

به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را 
ادامه مطلب

7 شهریور 1395 ساعت 12:56 ق.ظ

مهتاب

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
 خار و خس وجود به سیلاب داده ایم 

رخسار یار گونه آتش از آن گرفت 
کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم 

 آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز 
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم 

ادامه مطلب
4 مرداد 1395 ساعت 01:16 ق.ظ

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت...

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت 


شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت  


ادامه مطلب
5 اسفند 1394 ساعت 03:24 ب.ظ

چقدر گل بشوی، باد پرپرت بکند...



چقدر گل بشوی، باد پرپرت بکند
چقدر گریه کنی، گریه لاغرت بکند

چقدر صبر کنی تا بزرگ تر بشوی
که دستهای پدر، روسری سرت بکند

به گریه از لب دیوار پیش رو بپری
جهان روانه ی دیوار دیگرت بکند
 

ادامه مطلب

3 اسفند 1394 ساعت 03:30 ب.ظ

لبم از کار می افتد!

بدون عشق، کم کم مغز من از کار می افتد!
نوار قلب من بر چرخه ی تکرار می افتد!
شبیه آخرین برگ درختی پیر، در طوفان،
که‌تا حالا نیفتاده، ولی این بار، می افتد؛ -
شبیه کودک محبوس در انباری خانه
که بعد از التماسش، گوشه ی انبار می افتد‌؛ -
 

ادامه مطلب
24 دی 1394 ساعت 03:16 ب.ظ

ناله

ناله از دوری آن کن که تو را می فهمد

عشق خود صرف همان کن که تو را می فهمد


درد دل،شعر قشنگ،این همه احساس لطیف

به کسی این سه بیان کن که تو را می فهمد


نوجوانی و جوانی چو بهاریست به عمر

پای آن ، عمر خزان کن که تو را می فهمد

 
ادامه مطلب

21 دی 1394 ساعت 01:12 ق.ظ

ولی نرو....

پابند کفشهای سیاه سفر نشو
یا دست کم بخاط من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم
امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای
حالا شکستنی ترم از شاخه های مو
 

ادامه مطلب
15 شهریور 1394 ساعت 02:01 ب.ظ

چقدر از حال من و حال دلم خبر داری؟

شکستنی‌تر از آنم که سنگ برداری

و یا به خاطره‌ای دیرسال بسپاری


تویی که می‌روی از پیش من ، نمی‌دانم

چه‌قدر از من و حال دلم خبر داری ؟


من و دل و غزلم سال‌هاست زندانیم

در این اتاقک مرطوب چاردیواری 
ادامه مطلب

26 مرداد 1394 ساعت 04:34 ب.ظ

بجای تو خودم از تو برایم شعر می خوانم...

دچارم کن به چوب دار رویت را مگیرازمن
بده بر بادم اما عطر و بویت را مگیرازمن

کمان بردار صیدم کن به اخمت راضی ام اما
دمی دیوانه بازی های خویت را مگیرازمن

خرابم کرده ای از اعتبار افتاده ام، باشد
خرابم کن خراب و آبرویت را مگیرازمن

بجای تو خودم از تو برایم شعر می خوانم
جنون عاشقی ِ گفتگویت را مگیرازمن
 

ادامه مطلب
14 مرداد 1394 ساعت 12:37 ب.ظ

سفر ادامه‌ی من بود یا ادامه‌ی تو؟!

کدام عطر رسیده مگر به شامه‌ی تو
که لحن مرثیه‌ دارد خطوط نامه‌ی تو؟
تو پرچم وطنم بوده‌ای، نخواسته‌ام
-در این مسیر چهل ساله- جز اقامه‌ی تو
اگر به خون دل و اشک چشم، ریخته ام
دوات تازه برای بقای خامه‌ی تو 

ادامه مطلب
24 تیر 1394 ساعت 10:38 ق.ظ

کار خودم بود یا شما؟

انگــــار  دیده اند  مرا  باز  با  شما

با اینکه فارغید از این حرف ها شما


اندوه جاده های جهان را گریستم

تا  سایه ی مرا  بکشانند  تا  شما

عاشق شدیم و شهر خبر شد ولی هنوز
لبخند  می زنید  بر ایــن ماجـــرا شما 

ادامه مطلب
1 تیر 1394 ساعت 06:45 ب.ظ

من پیرترین ساعت دیواری شهرم

هر بار که از نام تو پُر بوده دهانم
جز با غزلی تازه نچرخیده زبانم

عشق تو غم "حافظ" و شیدایی "سعدی" ست
سخت است تو را در غزلی ساده بخوانم

جاری شده ای در من ...بی آن که بدانی
من در تو نفس می کشم و در جریانم

از تنگ غروب آمده تا صبح نشسته ست
شوق تو در آغوشم و درد تو به جانم 

ادامه مطلب
27 فروردین 1394 ساعت 04:33 ب.ظ

حاشیه...


امروز پشت پنجره گلدان گذاشتم
از غصه سر به نرده ی ایوان گذاشتم

دست و دلم به شعر نمی رفت مدتی
عکس تو را کنار قلمدان گذاشتم

شعر آمد و تو آمدی و خط به خط به خط...
اسم تو را نوشتم و باران گذاشتم...

 
ادامه مطلب

20 دی 1393 ساعت 10:00 ق.ظ

آن روزها...

آن روزهـــــا هر ســایه رنگــش ارغـــوانی بود 

در گــــاری ِ هر دوره گردی مهـــــــــربانی بود


پشت ِ تمــــــام ِ بامـــــــها باران که نخ میداد 

هر بـــادبـــادک بـــــاله اش رنگین کمانی بود


در شُرشُر ِ فــــــــوّاره اش پروانه میرقصیـــــد 

آن حوض ِ کاشی که به دورش شمعدانی بود


شبهای ِ برفی دور ِ کرسی، قصـــه و چــایی 

مادربــــزرگ و عینــــکی ته استـــــــکانی بود 
ادامه مطلب

18 دی 1393 ساعت 12:28 ق.ظ

سارا! سلام...

آمد درست زیر شبستان گل نشست

دربیـن آن جماعت مغـرور شب پرست


یک تکــــه آفتاب؟ نــه! یک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است


"چادر نماز گل گلی انداخته به سر"

افتاده از بهشت بر این ارتفاع پست


این بیت مطلع غزلــی عاشقانه نیست

این چندمین ردیف نمازی خیالی است


گلدسته اذان و من های هــای های

الله اکبر و... َانَا فی کُلِّ واد ِ ... مست


سُبحـــانَ مَن یُمیت ُ و یُحیــــــــی و  لا ا له

ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خَذ ا لعهْــــدَ فی ا لَسْت


سُبحان ربِّ هــر چــــه دلـــم را ز من برید

سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گسست


(یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم

او فکر می کنیم در این پرده مانده است) 


ادامه مطلب
16 دی 1393 ساعت 12:47 ق.ظ

سفر بخیر!

امشب که می روی، سحرِ من! سفر بخیر...

عشقِ بدون همسفر من! سفر بخیر!

حس می کنم جهان تهِ آب است بعد از این

در پشت چشمهای تر من: سفر بخیر!

من مرده ام...ببین شده دریای آسمان 

یک سنگ قبر روی سر من سفر بخیر!

در ایستگاه دست تکان می دهد هنوز

روحِ همیشه در به در من، سفر بخیر!

حتماً بدم که از گل خود دور می شوم

اما تو خوبی از نظر من - سفر بخیر!

اشیاء خانه در نظرم شعله می کشند

آتش گرفته دور و بر من سفر بخیر! 


ادامه مطلب
12 دی 1393 ساعت 10:39 ب.ظ

حال کلاغ مرا نگیر!

ای عشق...روشنای اتاق مرا نگیر
چشم مرا بگیر و چراغ مرا نگیر

این دست ها به گرمی دست تو دلخوشند
شب های برف و باد...اجاق مرا نگیر

وقتی غمم تو هستی...از هر غریبه ای
حال مرا نپرس و سراغ مرا نگیر 

ادامه مطلب
6 دی 1393 ساعت 05:00 ب.ظ

در آن شب

در آن درازترین شب ،که آب یخ زده بود
کنار پنجره ام ، آفتاب ، یخ زده بود

در آن شبی که درختان عقیم گردیدند
در آن شبی که جنین سحاب یخ زده بود

شبی که محتسب از مست، کینه در دل داشت
و جام عقده گشای شراب، یخ زده بود 

ادامه مطلب
4 دی 1393 ساعت 10:50 ب.ظ

شبیه تار ِ تنها مانده ی ِ شهنـــــاز، دلتنگم...

نمیدانم چرا پیش ِ منی و باز دلتنــــگم 
چنان پیغمبری تنها و بی اعجاز دلتنگم

به روی ِ تو که پشت ِ پنجره هاشور ِ بارانی 
اگرچه میکنم آغوش ِ خود را باز، دلتنـگم

نخی از دود ِ سیگارم به سویت چشم میدوزد 
چه می آید به قدت اینهــــمه ابراز: دلتنــگم

به چشمان ِ تو این جعبه سیاهت خیره می مانم 
کنار ِ صنــــــــدلی ِ خالـــــــــــی ِ پرواز دلتنگم

جهان ِ بی تو هر لحظه اضافه خدمتی تلخ است 
به خط نامه هــــــــای ِ آخر ِ سرباز، دلتنگم 

ادامه مطلب
29 آذر 1393 ساعت 03:00 ب.ظ

که هنوز...

کجاست جای تو در جمله‌ی زمان؟ که هنوز...
که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که «دوستت دارم»؟
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟

سؤال می‌کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می‌کنی این بار هم دهان، که هنوز 

ادامه مطلب
25 آذر 1393 ساعت 05:41 ب.ظ

خدا برای رسیدن نیافریده مرا !

دو باره دختری امشب به خواب دیده مرا 
که از زبان غزل های من شنیده مرا 

و با هزار دلیل از دلش که پرسیده 
به این نتیجه رسیده که بر گزیده مرا 

تمام خوابش را کرده است نقاشی 
کنار خود لب یک باغچه کشیده مرا  

ادامه مطلب
24 آذر 1393 ساعت 03:00 ب.ظ

وای نه!

فکر کن باران شبی نم نم بیاید، وای نه

یار ِ مو خرمایی ات از بم بیاید، وای نه


بعد ِ عمری دست دور ِ گردنت جای ِ سلام

بوسه با هر "دوستت دارم" بیاید، وای نه


تو بپرسی: عاشقم هستی چه اندازه؟ و من

هرچه بشمارم ستاره کم بیاید، وای نه


از قلم موی ِ اجاق و مینیاتورهای ِ دود

چایی ِ قوری ِ چینی دم بیاید، وای نه 


ادامه مطلب
17 آذر 1393 ساعت 01:07 ق.ظ

از این بهتر نخواهم شد...

من آن چوپان بی دینم که پیغمبر نخواهم شد
مرا بگذار و بگذر چون از این بهتر نخواهم شد

نخواهم شد شبیه این همه پیغمبر کافر
شبیه این همه پیغمبر کافر نخواهم شد

به چندین چشم زخمم دلخوشم با اینکه می دانم
که با هر زخــم چشمی مالک اشتر نخواهــم شد 

ادامه مطلب
1 2 >>