مجلّه شعر و موسیقی ایرانی شکنج | درباره ما
تماس با ما | آرشیو
شکنج - مجلّه شعر و موسیقی ایرانی

شکنج - مجلّه شعر و موسیقی ایرانی

2 آبان 1388 ساعت 11:01 ق.ظ

یاد جوانی

 

 

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند

 

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند

 

همتم تا میرود ساز غزل گیرد بدست

 

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند

 

ما به داغ عشق بازیها نشستیم و هنوز

 

چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند

 

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان

 

با هیمن نخوت که دارد آسمانی میکند

 

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز

 

در درونم زنده است و زندگانی میکند

 

با همه نسیان تو گویی از پی آزار من

 

خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند

 

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند

 

آنچه گردون می کند با ما نهانی میکند

 

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید

ورنه قاضی در قضا نا مهربانی میکند

4 مهر 1388 ساعت 10:59 ق.ظ

سیاوش کسرایی

زندگی زیباست 

زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست 

گر بیفروزیش رقص شعله اش از هرکران پیداست 

ورنه خاموش است و خاموشی 

گناه ماست.....

1 مهر 1388 ساعت 01:51 ب.ظ

درگذشت استاد پرویز مشکاتیان

درگذشت استاد بی بدیل سنتور نوازی ایران زمین و آهنگ ساز برجسته ی موسیقی مقامی، باز هم شوکی بود که بر تن جامعه موسیقی مقامی ایران وارد شد تا بار دگر اهالی کوچه باغ پاییز، ردای سیاه بر تن کنند.  

پرویز مشکاتیان در 24 اردیبهشت 1334 در نیشابور چشم به جهان گشود ، جهانی که با گشودنش ، شنودن آوای مترنم و سرمست سرچشمه ها و دشت های بینالود از یک سو ، و از دیگر شیهه سواران و تاراج تاران و مغولان و... آنچه که بر نیشابور رفته بود ، را برای او ناگزیر می کرد . مشکاتیان از 6 سالگی به فراگیری موسیقی پرداخت ، از ابتدا علاقه وافری به سنتور پیدا نمود و به علت ارتباط مداوم با استاد خود ( پدرش حسن مشکاتیان ) در 8 سالگی اولین کنسرت خود را در یک مراسم گرد هم آیی دانش آموزان مدرسه امیر معزی نیشابور انجام داد . مشکاتیان از کودکی متوجه ارتباط تنگاتنگ ادبیات منظوم و منشور ایران با راهی که برگزیده بود شد و در این راه نیزپدرش راهنمای او بود . از دوران دبیرستان در اردوهای رامسر شرکت می جست و در مسابقات آموزشگاههای سراسر کشور رکورد دار بود . پرویز مشکاتیان پس از اتمام تحصیلات متوسطه وارد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد . ردیف عالی موسیقی ایران (( ردیف آقا میرزا عبدالله )) را در دانشگاه نزد استاد فقید نور علی خان برومند و دکتر داریوش صفوت آموخت .  

 

همزمان با این آموزشها از محضر اساتیدی چون : دکتر محمد تقی مسعودیه ، شادروان عبداله خان دوامی ، شادروان سعید هرمزی ، شادروان یوسف فروتن نیز بهره گرفت . او همچنین در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی سنتی ایران به عنوان سرپرست گروه و استاد سنتور مشغول کار شد . 

 

 پرویز مشکاتیان در آزمون باربد که ابتکار استاد نور علی خان بر پا شده بود در رشته سنتور به مقام اول با ( پشنگ کامکار ) و در کل آزمون به مقام ممتاز با ( داریوش طلایی ) دست یافت . مشکاتیان پس از استعفا از رادیو تلویزیون ، به اتفاق چند تن از موسیقیدانان ، موسسه فرهنگی و هنری چاووش را بنیاد نهادند . او به عنوان سرپرست گروه و استاد رشته سنتور مشغول خدمت به هنرجویان موسیقی شد . مشکاتیان دارای قریحه یی ذاتی است ، او به گفته دست اندر کاران موسیقی قدرت خارق العاده ایی در تصویر سازی و تبحر زیادی در انواع ریتم و خاصه آهنگسازی روی اغزال و اشعار مورد علاقه اش دارد . آهنگ هایی که تاکنون از وی شنیده ایم عبارتند از : (( مرا عاشق)) ، (( شور انگیز )) ، (( نغمه )) شعر از مولانا خواننده شهرام ناظری اجرا گروه عارف . تصنیف (( دشتی )) ، (( غم انگیز )) شعر حافظ خواننده هنگامه اخوان اجرا گروه عارف . (( آستان جانان )) ، (( شیدایی )) ، (( سرانداز )) ، (( سرو ناز )) ، (( بیداد )) شعر حافظ خواننده شجریان دو نوازی در ایران – گروه عارف در اروپا . (( بیداد )) اجرا گروه عارف و شیدا  

 

(( کرد بیات )) اجرا گروه عارف (( رزم مشترک )) ، شعر آذر مهر خواننده شجریان اجرا گروه عارف . (( وطن )) شعر آذر مهر خواننده ناظری اجرا گروه عارففف . (( ایرانی )) ، گروه شیدا . (( چوپانی )) شعر جواد آذر خواننده شجریان اجرا گروه عارف . (( پیروزی )) شعر جواد آذر خواننده شجریان دو نوازی ( با ناصر فرهنگفر )- (( طلوع )) شعر جواد آذر خواننده شجریان اجرا گروه عارف . (( جان جهان )) شعر مولانا خوانندگان شجریان اجرا گروه عارف . (( سرکش )) شعر مولانا خواننده خواننده شجریان دو نوازی . (( دل انگیزان )) شعر مولانا خواننده شجریان اجرا گروه عارف . (( گلنوش )) شعر مولانا خواننده شجریان اجرا گروه عارف . (( صبح است ساقیا )) ، (( چکاد )) شعر حافظ خواننده شجریان اجرا گروه عارف .((افسرده حال )) شعر بابا طاهر خواننده پریسا اجرا گروه مرکز حفظ و اشاعه موسیقی سنتی ایران . (( شکر و شکایت )) .

27 اردیبهشت 1388 ساعت 10:22 ق.ظ

نامه

در حدود سه سال پیش با خانمی 49ساله با اصالت کالیفرنیایی ولی ساکن در آتن از طریق چت آشنا شدم. در این سه سال کاملا با هم و خصوصیات اخلاقی هم آگاه شده ایم. تا اینکه چند روز پیش برایم ای میلی زده بود با مضمونی که تنها از دلی پاک بر میخیزد. ما مسلمانیم اما آیا اعتقادمان، ارده مان، افکارمان مثل چنین شخصیتی است که مسیحی مذهب است؟ بخوانیم و فکر کنیم:

 

   ...I have been through a bad marriage, violent, unfaithful, deceitful, using me, you can't even begin to imagine. I've been hurt and my heart has been broken again and again and again. Yet I still don't give up. Keep the faith. This is just another trial from the one up above. You will get past it and be stronger. Move on with your life, forgive and forget, learn and love. And above all be happy. ...

3 اردیبهشت 1388 ساعت 08:22 ب.ظ

رازی که آینــه فاش کرد


رازی که آینــه فاش کرد

چندین سال پیش بود. ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توی یک کلبه کوچک زندگی می کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.

کلبه ی ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی. از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود. یادم می آید یک سال که نمیدانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم.
یک شب مامان ذوق زده یک مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یک آینه نشانمان داد. همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم. مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد. چون خوشبختانه پول کافی هم برای خریدش داشتیم. پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را برایمان بخرد.
آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسنگ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.
سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یک بسته را از دور به ما نشان می داد. چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم.
وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : وای ی ی ی ...، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!
بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد. همینطوری که سبیل هایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه؟
نفر بعدی آبجی کوچیکه بود : مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد : می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!
با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یک قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود ولی چون آینه نداشتیم این موضوع را فراموش کرده بودم.
وقتی تصویرم را در آینه دیدم، یکهو داد زدم : من زشتم! من زشتم! بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم : یعنی من همیشه همین ریختی بودم؟
- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی.
- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی؟
- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.
- ولی چرا؟ آخه چرا دوستم داری؟
- چون تو مال من هستی!
سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است.
آنوقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً منو دوستم داری؟
و او در جوابم می گوید : بله.
و وقتی از او می پرسم که چرا دوستم داری؟
به من لبخند می زند و می گوید : چون تو مال من هستی و من تمام مخلوقاتم را بسیار دوست می دارم ... 

 


27 فروردین 1388 ساعت 04:15 ب.ظ

سختی و آسانی

"بعد از هر سختی آسانی است" (قرآن کریم) و این یعنی:  

بعد از هر پستی بلندی 

بعد از هر اندوهی خوشی 

بعد از هر بی وفایی وفا 

بعد از هر هجرانی وصال 

بعد از هر پایانی آغاز  

بعد از هر دردی تسکین 

بعد از هر گریه ای لبخند 

بعد از هر اسارتی رهایی 

بعد از هر ویرانی آبادی 

بعد از هر طوفانی آرامش است 

اما آیا بعد از هر خواری عزتی هست؟


محسن بیگی

27 فروردین 1388 ساعت 03:04 ب.ظ

بدون شرح

اخوان ثالث 

 

اخوان ثالث

25 فروردین 1388 ساعت 11:52 ق.ظ

آنِ دگر

آسوده مباش که بی نیازی

یک آن دگر غرق نیازی

19 فروردین 1388 ساعت 07:06 ب.ظ

زمانی برای ماندن

برای رفتن همیشه وقت هست، تنها برای ماندن است که باید مراقب ثانیه ها باشی...

16 فروردین 1388 ساعت 07:25 ب.ظ

سادگی

چه ساده باورمان زخم می خورد و چه ساده تر آوارگی احساس زخم خورده را به نظاره می نشینیم. چه ساده "زودها دیر می شوند" و چه ساده تر گذار عمر بی حاصل را در آیینه جویبار می بینیم. چه ساده ایم و چه ساده تر سادگی خود را باور داریم...

16 فروردین 1388 ساعت 11:15 ق.ظ

حرف هایی برای نگفتن

 دکتر علی شریعتی

 

...حرفهایی است برای گفتن ،

 که اگر گوش نبود ؛ نمیگویم

 و حرفهایی است برای نگفتن؛

 حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمیآورد؛

حرفهایی شگفت ، اهورایی همین هایند،

و سرمایه های ماورائی هرکس به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد،

حرف های بیتاب و طاقت فرسا ؛

که همچون زبانه های  بیقرار آتشند؛

و کلماتش ، هر یک، انفجاری را به بند کشیده اند ؛

 کلماتی که پاره های ( بودن) آدمی اند ...

اینان هماره در جستجوی ( مخاطب ) خویشند؛

اگر یافتند ،  یافته میشوند ...

 ...و

 در صمیم ( وجدان ) او، آرام میگیرند .

 و اگر مخاطب خویش را نیافتند ، نیستند ،

 و اگر او را گم کردند ، روح را از درون به آتش میکشند و ، دمادم ، حریق های

دهشتناک عذاب بر میافروزند.

و خدا ، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت ،

که در بیکرانگی دلش موج میزد و بیقرارش میکرد ...

15 فروردین 1388 ساعت 01:32 ب.ظ

آندره ژید

ناتاناییل! 

 

بگذار عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری.

11 فروردین 1388 ساعت 08:19 ب.ظ

خدایی در درون

روحم درد میکشد، گویا خدایی درونم میگرید....

11 فروردین 1388 ساعت 01:43 ب.ظ

طنز

قیامت به پا شد....  

سه نفر را آوردند. خدا بدون محاسبه اعمال گفت اولی را به بهشت ببرید دومی را به جهنم بیندازید و سومی را به طویله برده پالانش کنید؟!!!  فرشته ها که متحیر شده بودند  از نحوه ی قضاوت خداوند حکیم با تعجب پرسیدند که چرا اینگونه شد یا رب؟ 

 

فرمود که اولی زن داشت، دنیا برایش مثل جهنم بود؟!!!! تاوان خود را پس داده است. دومی زن نداشت و دنیا برایش بهشت بود اما سومی بعد از اینکه زنش مرد خر شد و باز زن گرفت؟!!!

11 فروردین 1388 ساعت 11:42 ق.ظ

آیینه خودبینی

لازم نیست همیشه مردانه و با غرور پای حرفهایت بایستی، گاهی شکستن غرور برای مردانه تر کردن وجودت لازم است. 

8 فروردین 1388 ساعت 09:38 ب.ظ

کودکانه ها

داشتم مثل همیشه قبل از آپ شدن، یه چرخ تو وبلاگهای دیگه میزدم که اینبار به مطلبی برخورد کردم که خیلی برام قشنگ بود. تکراری نبود. برخلاف وبهای دیگه از عکس و فیلم و دانلود خبری نبود. یه داستانک خیلی کوتاه نوشته بود که واقعا نظرمو به خودش جلب کرد. تصمیم گرفتم ذوق و قریحه ی این هم وطن رو با نام خودش در وبلاگم ثبت کنم شاید با خوندن این مطلب یه کم درس بگیریم. صهیب عبیدی ابتهاج در وبلاگی با عنوان عریان و پوست کنده - از هر دهن سخنی  

گفتگوی تلفنی کودکی با خدا رو ترسیم میکنه که با هم میخونیم...   

 

 

 

گفتگوی کودک با خدا 

  

الو ... الو ... سلام


کسی اونجا نیست ؟؟؟


مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟


پس چرا کسی جواب نمیده ؟


یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد!


مثل صدای یه فرشته ...


"بله با کی کار داری کوچولو ؟


خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم


قول داده امشب جوابمو بده


"بگو من میشنوم


کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟


من با خود خدا کار دارم ...


"هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم


صدای بغض آلودش آهسته گفت


یعنی خدا هم منو دوست نداره ؟؟؟


"فرشته ساکت بود


بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت


نه خدا خیلی دوستت داره


مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟


بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود


با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید


و با همان بغض گفت :


اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...


بعد از چند لحظه هیاهوی، سکوت شکسته شد :


ندایی در گوش و جان کودک طنین انداز شد :


بگو زیبا بگو


هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...


دیگر بغض امانش را بریده بود


بلند بلند گریه کرد و گفت :


خدا جون خدای مهربون


خدای قشنگم میخواستم بهت بگم


تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...


چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره


چرا دوست نداری بزرگ بشی؟


آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم


قد مامانم، ده تا دوستت دارم


اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟


نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟


نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟


مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن


مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن


که من الکی میگم با تو دوستم


مگه ما با هم دوست نیستیم؟


پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟


خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟


مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!


خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:


آدم ، محبوب ترین مخلوق من


چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه


کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب


من رو از خودم طلب میکردند


تا تمام دنیا در دستشان جای میگرفت


کاش همه مثل تو


مرا برای خودم


و نه برای خودخواهی شان میخواستند


دنیا خیلی برای تو کوچک است ...


بیا تا برای همیشه کوچک بمانی


و هرگز بزرگ نشوی ...


و کودک کنار گوشی تلفن


درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت


در آغوش خدا به خوابی عمیق


و شگفت انگیز فرو رفته بود ... 

 

توصیه میکنم حتما به وبلاگ سر بزنید.

 

 

 

 

  

26 اسفند 1387 ساعت 12:52 ب.ظ

گذشت عمر و به دل عشوه میخریم هنوز...

یک سال گذشت. راستی چقدر زود میگذرند این لحظات سنگین عمر! پارسال همین موقع ها بود که باز دلتنگی عجیبی وجودم را پر کرده بود. رفته بود بی آنکه " پیامی بفرستد" و اینک نیز همان لحظات دلتنگی و تنهایی آمده اند تا عهدی تازه کنند! جز غم و عشق کسی یادی از دل دردمند من نمی کند....  

  

من اینجا بس دلم تنگ است...

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد            آنرا که وفا نیست زعالم کم باد 

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد       جز غم که هزار آفرین بر غم باد  

 

احتیاجی هم نیست. آنکه باید از من یاد می کرد، مرا به دست غم ها سپرد دیگر چه احتیاجی به آشنا؟!!! رسم عاشقی چنین است. باید خود را قربانی کسی کنی که با عشق بیگانه است.   

 

آخه منم دلی دارم خدایا

 

بگذریم. سال نو نیز کم کمک از راه میرسد. (چه فرقی می کند). ننه سرما بساط خود را جمع کرده و بهار مغرور و خودخواه (چون یار من) از راه میرسد. راستی چه کردیم؟ با خود چه کردیم؟ در سالی که گذشت، بر سر دل چه آوردیم؟ چرا اندیشه هایمان راه به جایی نمی برند؟  

اما با چه کردیم گفتن ها و چه جوری عمر را هدر دادن ها مشکلی حل نمی شود. بهتر است از الان حرف بزنیم. اما من از الان هم حرفی برای گفتن ندارم. وقتی او که با دلم آشنا بود خطی از حرف دلم را نخواند از شما چه انتظاری می توانم داشته باشم؟ بهتر است بیندیشم که امسال را چگونه آغاز خواهیم کرد. با عمرمان در این بهار چه خواهیم کرد؟ باز بر سر دل چه بلایی می آید؟  

بهار دلکش رسید و دل بجا نباشد    

 

دل؟ چه کلمه ی مظلومی! به مظلومیت تمام تاریخ مظلومیت؟!!! بر سر دل من چه آوردی؟ دلم را با قطره قطره ی اشکهایم از من گرفتی و شکستی.  

آن قطره که از چشم من افتاد دلم بود 

بردار دلی را که به پای تو فکندم 

 

آن قطره که از چشم من افتاد دلم بود...  

 

 و بر نداشتی....

 

دیگر چه خواهی از دلم؟ بنگر که من آب و گلم؟  اسیر تنهاییم کردی اما بدان که من با تنهایی سالیان سال است که آشنایم. من و زندان غم که دیواری به بلندای غرور تو دارد سال هاست که با هم آشناییم. از میان پنجره های شکسته ی زندان غم افقی روشن میبینم اگرچه از من دور است اما اندکی صبر سحر نزدیک است... 

 

در خرابات مغان نور خدا می بینم       این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم 

 

 

 

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز....................


13 اسفند 1387 ساعت 04:46 ب.ظ

عجب صبری خدا دارد

استاد معینی کرمانشاهی 

 

 عجب صبری خدا دارد!


اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.


عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم . 
ادامه مطلب

18 دی 1387 ساعت 07:47 ق.ظ

عشق، تاکسی، خاطره

به قلم سروش صحت : با پسری جوان و پیرمردی که با گوشی موبایلش ور می رفت عقب تاکسی نشسته بودیم. پسر جوان از پیرمرد پرسید؛«می خواهید پیامک بفرستید؟»

پیرمرد گفت؛«پیامک چیه؟» پسر گفت؛«اس ام اس» پیرمرد گفت؛«بله.»

پسر گفت؛«کمک می خواهید؟» پیرمرد گفت؛«چه کمکی؟» پسر گفت؛«منظورم اینه که بلدید اس ام اس بفرستید؟» پیرمرد گفت؛«اس ام اس فرستادن که کاری نداره.» پسر پرسید؛«با کی اس ام اس بازی می کنید؟»

پیرمرد لبخندی زد و گفت؛«نمی تونم بگم.» جوان گفت؛«نه، جدی…»

پیرمرد گفت؛«با دوستم.» جوان پرسید؛«لاو ترکوندین؟» پیرمرد گفت؛«تو سن و سال ما دیگه نمی ترکه.» جوان پرسید؛«واقعاً؟» پیرمرد گفت؛«چه می دانم، شاید هم بترکه.» هنوز لحظه یی نگذشته بود که جواب اس ام اس رسید. جوان گفت؛«ماشاالله دستشون هم تنده.» پیرمرد گفت؛«اول ها تند نبود ولی تازگی ها خوب شده.» بعد اس ام اس را خواند و پرسید؛«always یعنی بیشتر وقت ها؟»

جوان گفت؛«یعنی همیشه، For ever.» پیرمرد لبخند زد و مشغول جواب دادن شد.

جوان پرسید؛«چند سالشونه؟» پیرمرد گفت؛«sixty two» جوان گفت؛«very good به خدا very good

<< 1 ... 30 31 32 33 34