لبخند می زنی به شب سوت و کور من
آنک تویی سپیده ی فردای دور من
آیینه ی عزیزِ جوانسالی منی
تقدیر هم نهاده تو را در حضور من
مثل خیال آمده ای و نشسته ای
در لحظه های مبهمِ شعر و شعور من
معلوم نیست ، کیست که مغلوب می شود
پروای بی بهانه ی تو یا غرور من!
*
این جَست و خیز شاد و سبکبالیِ تو چیست؟
یادآورِ گذشته ی پُر شرّ و شور من
از گرمیِ همیشه ی دستت تهی مباد
این دست پُر ز پینه ی سرد و صبور من
لعنت بر آسمان ! که تو را بعد سالها
امروز سبز کرده به راه عبور من
از بسکه دیر یافتمت نوبتم گذشت
حسرت به عمرِ رفته جزای قصور من