جا به اندازه ی تنهایی من در من نیست...

چند سالی ست که تکلیف دلم روشن نیست

جا به اندازه ی تنهایی من در من نیست

 
چشم می دوزم در چشم رفیقانی که

عشق در باورشان قد سر سوزن نیست

 
دست برداشتم از عشق که هر دست سلام

لمس آرامش سردی ست که در آهن نیست

  
ادامه مطلب ...

این نبود...

شوری که در جهان من افتاد ، این نبود

نامی که بر زبان من افتاد ، این نبود

آن راز سر به مهر که سی سال پیش ازین

چون آتشی به جان من افتاد ، این نبود

پیغمبری که با نفحات شبانی اش

یک شب از آسمان من افتاد ، این نبود
 
ادامه مطلب ...

ترسم این است که این رود به دریا نرسد

مثل وقتی که به داد دل تنها نرسد

ترسم این است که این رود به دریا نرسد

ماه مایوس شد و موج به دریا برگشت

ترسم این است که حتی به تماشا نرسد

این که آویخته از دامنه ی کوه به دشت

می خرامد همه جا غلت زنان تا، نرسد  ادامه مطلب ...

مادر

مادر کنار باغچه تنها نشسته است

سرشار از سکوت و مدارا نشسته است

اشکش کبوترانه به سوگ کبوتری

بر نرده های خیس تماشا نشسته است

مادر فرشته ای ست که من فکر می کنم

بر روی خاک معجزه آسا نشسته است  ادامه مطلب ...

عاشقی کن

حال من دست خودم نیس

یه جا آرووم نمی گیرم

دلم از کسی گرفته

که می خوام براش بمیرم


 این روزا بد جوری ساکت

این روزا بد جوری سنگم

همه زندگیمو باختم

پای روزای قشنگم  ادامه مطلب ...

بسیار شدی، نام تو بسیار نوشتند

بسیار شدی، نام تو بسیار نوشتند
بسیار تو را بر در و دیوار نوشتند

منظومه‌ی خون‌خواهی فریاد تو را خلق،
بسیار سرودند و به تکرار نوشتند

خورشید شدی؛ شکل تو را نور کشیدند
تاریک شدی؛ نام تو را تار نوشتند 
ادامه مطلب ...

آدما

ادما دنیا رو دیوار می بینن

روزای آفتابی رو تار می بینن

 

دوس دارن یه روز بیاد رها بشن

مث شبنم از زمین جدا بشن

 

سایه هاشون روی دیواره ولی

پر و بالشون گرفتاره ولی  ادامه مطلب ...

یک شهر دعا کرد و بلا کم نشد امسال

 

یک شهر دعا کرد و بلا کم نشد امسال

خون شد جگر خلق و محرم نشد امسال

 

ای ماه چه دیر آمدی از راه و عجیب است

دل واپس تو  عالم و آدم نشد امسال  ادامه مطلب ...

شعری از عبدالجبار کاکایی شاعر ایلامی

بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شکسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا

چه گیج حرف می زنم ، چه ساده درد می کشم

اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم

چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم

تو را نفس کشیدم و  به گریه با تو ساختم

چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم

تو با منی و بی توأم ببین چه گریه آوره

سکوت کن سکوت کن سکوت حرف آخره

ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام

گلی که دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه