مجلّه شعر و موسیقی ایرانی شکنج | درباره ما
تماس با ما | آرشیو
برچسب غزلیات سعدی - شکنج - مجلّه شعر و موسیقی ایرانی
X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

شکنج - مجلّه شعر و موسیقی ایرانی

15 شهریور 1396 ساعت 01:22 ق.ظ

بنده به کشتن ده و مفروش مرا

 تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا 

سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

 

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر

تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

 

شربتی تلختر از زهر فراقت باید

تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

  
ادامه مطلب

22 شهریور 1395 ساعت 05:58 ب.ظ

مرغ سخندان

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم


چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم


دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نه

دگر ره دیده می افتد بر آن بالای فتانم 


ادامه مطلب
14 تیر 1394 ساعت 02:23 ب.ظ

گفته بودم چو بیایی...

* در زمان های قدیم، که از شمع برای روشن کردن خانه ها استفاده میکردند، رسم بر این بود که در زمان حضور مهمان شمع را خاموش می کردند تا همسایه ندانند که مهمانی عزیز و گرامی در خانه حضور دارد (مبادا چشم زخمی برسد). اما به نظر می آید که شیخ اجل در این بیت منظوری دیگر دارد. زبان در اینجا به شمع تشبیه شده که باید آن را خاموش کرد تا به دیگران نگوید که من فلانی را دوست دارم. (توضیحات از مدیر سایت)

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی 

ادامه مطلب
8 شهریور 1393 ساعت 11:49 ب.ظ

ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را ...

ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را 

یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را 


اول پدر پیر خورد رطل دمادم 

تا مدعیان هیچ نگویند جوان را 


تا مست نباشی نبری بار غم یار 

آری شتر مست کشد بار گران را  
ادامه مطلب

5 اسفند 1392 ساعت 10:00 ق.ظ

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم...

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم 

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم

به گفتگوی تو خیزم، به جستجوی تو باشم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم

نظر به سوی تو دارم، غلام روی تو باشم 


ادامه مطلب
21 بهمن 1392 ساعت 11:29 ق.ظ

عجب مدار که سعدی به یاد دوست بنالد

تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی

مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی

بنای مهر نمودی که پایدار نماند

مرا به بند ببستی خود از کمند بجستی

دلم شکستی و رفتی خلاف شرط مودت

به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی 


ادامه مطلب
28 دی 1392 ساعت 06:14 ب.ظ

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود 

ادامه مطلب
28 دی 1392 ساعت 05:59 ب.ظ

تو را نادیدن ما غم نباشد

تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباش
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد 

ادامه مطلب
28 دی 1392 ساعت 05:45 ب.ظ

دعایی گر نمی​گویی به دشنامی عزیزم کن

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی
ملامتگوی بی​حاصل ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی
به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی 

ادامه مطلب
16 آذر 1392 ساعت 09:48 ب.ظ

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم


اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه
دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتّانم
تو را در بوستان باید که پیشِ سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم 

ادامه مطلب
4 آذر 1392 ساعت 01:32 ق.ظ

اخترانی که به شب در نظر ما آیند

اخترانی که به شب در نظر ما آیند

پیش خورشید محالست که پیدا آیند


همچنین پیش وجودت همه خوبان عدمند

گر چه در چشم خلایق همه زیبا آیند


ادامه مطلب

17 آبان 1392 ساعت 12:40 ب.ظ

ای نفس خرم باد صبا


ای نفس خرم باد صبا

از بر یار آمده‌ای مرحبا

قافله شب چه شنیدی ز صبح

مرغ سلیمان چه خبر از سبا

بر سر خشمست هنوز آن حریف

یا سخنی می‌رود اندر رضا 


ادامه مطلب
1 آبان 1391 ساعت 10:09 ب.ظ

خیــــــــــــــــــــــــال

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال

که دیده سیر نمی‌گردد از نظر به جمال

دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل

پیام ما که رساند مگر نسیم شمال

به تیغ هندی دشمن قتال می‌نکند

چنان که دوست به شمشیر غمزه قتال

جماعتی که نظر را حرام می‌گویند

نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود

عجب فتادن مردست در کمند غزال

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی

به راه بادیه دانند قدر آب زلال

اگر مراد نصیحت کنان ما اینست

که ترک دوست بگویم تصوریست محال

به خاک پای تو داند که تا سرم نرود

ز سر به درنرود همچنان امید وصال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری

به آب دیده خونین نبشته صورت حال

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست

که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال

به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی

ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال