مجلّه شعر و موسیقی ایرانی شکنج | درباره ما
تماس با ما | آرشیو
برچسب شعر زیبا - شکنج - مجلّه شعر و موسیقی ایرانی
X
تبلیغات
زولا

شکنج - مجلّه شعر و موسیقی ایرانی

28 اسفند 1395 ساعت 09:25 ق.ظ

لباس کوچ تنت کن ...


لباس کوچ تنت کن ، بهار مشکوکی ست

بگیر دست مرا ، روزگار مشکوکی ست


تمام پنجره ها رو به قبله خوابیدند

اگر غلط نکنم انتظار مشکوکی ست

 
ادامه مطلب

7 شهریور 1395 ساعت 12:56 ق.ظ

مهتاب

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
 خار و خس وجود به سیلاب داده ایم 

رخسار یار گونه آتش از آن گرفت 
کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم 

 آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز 
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم 

ادامه مطلب
18 فروردین 1395 ساعت 01:17 ق.ظ

خوابش می برد...

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد

مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد


می شمارد لحظه ها را ؛ گاه اما جای او

ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد


در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش

عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

 


ادامه مطلب
3 اسفند 1394 ساعت 03:30 ب.ظ

لبم از کار می افتد!

بدون عشق، کم کم مغز من از کار می افتد!
نوار قلب من بر چرخه ی تکرار می افتد!
شبیه آخرین برگ درختی پیر، در طوفان،
که‌تا حالا نیفتاده، ولی این بار، می افتد؛ -
شبیه کودک محبوس در انباری خانه
که بعد از التماسش، گوشه ی انبار می افتد‌؛ -
 

ادامه مطلب
24 بهمن 1394 ساعت 05:12 ب.ظ

داغی دست کسی آمد و درگیرم کرد...


داغی دست کسی آمد و درگیرم کرد
آمد و از همۀ اهل جهان سیرم کرد


اولین بار خودش خواست که با او باشم

آنقدَر گفت چنینم و چنان... شیرم کرد


مثل یک قلعه که بی برج و نگهبان باشد

بر دلم سخت شبیخون زد و تسخیرم کرد

 
ادامه مطلب

5 بهمن 1394 ساعت 05:21 ب.ظ

صدایم می کنند!



تا که خلوت میکنم با خود؛ صدایم می کنند!
بعد ؛ از دنیای خود کم کم جدایم می کنند!
.
«گوشه گیری» انتخابی شخصی و خودخواسته ست
پس چه اصراری به ترک انزوایم می کنند!
.
مثل آتشهای تفریحم که بعد از سوختن -
اغلبِ مردم به حال خود رهایم می کنند!
 

ادامه مطلب

21 دی 1394 ساعت 01:12 ق.ظ

ولی نرو....

پابند کفشهای سیاه سفر نشو
یا دست کم بخاط من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم
امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای
حالا شکستنی ترم از شاخه های مو
 

ادامه مطلب
4 دی 1394 ساعت 04:19 ب.ظ

من استغفار کـــــردم از نگاه تـــو

نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه

بماند بین مــا این رازها بینی و بین الله!


من استغفار کـــــردم از نگاه تـــو نمی دانـم

اجابت می شود این توبه کردن های با اکراه 
ادامه مطلب

29 مهر 1394 ساعت 10:56 ق.ظ

به نیم بوسه توان صد هزار جان دادن...

چنین که برده شراب لبت ز دست مرا

مگر به دامن محشر برند مست مرا


چگونه از سرکویت توان کشیدن پای

که کرده هر سر موی تو پای بست مرا


کبود شد فلک از رشک سربلندی من

که عشق سرو بلند تو ساخت پست مرا 
ادامه مطلب

15 شهریور 1394 ساعت 02:01 ب.ظ

چقدر از حال من و حال دلم خبر داری؟

شکستنی‌تر از آنم که سنگ برداری

و یا به خاطره‌ای دیرسال بسپاری


تویی که می‌روی از پیش من ، نمی‌دانم

چه‌قدر از من و حال دلم خبر داری ؟


من و دل و غزلم سال‌هاست زندانیم

در این اتاقک مرطوب چاردیواری 
ادامه مطلب

21 مرداد 1394 ساعت 04:13 ب.ظ

تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست...


تو آسمانی ومن ریشه در زمین دارم
 همیشه فاصله ای هست-داد ازاین دارم


قبول کن که گذشته ست کار من از اشک

که سال هاست به تنهایی ام یقین دارم


تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست

مرا ببخش اگر چشم نکته بین دارم

 
ادامه مطلب

14 مرداد 1394 ساعت 12:45 ب.ظ

کسی می آید از آن دورها

کماکان تکیه بر تأویل برخی فال ھا سخت است
نتیجه گیری از کف بینی رمال ھا سخت است

کسی می آید از آن دورھا -اسفار می گوید-
ولی فائق شدن بر لشکر دجال ھا سخت است

تو دیدی سادہ ایم و آسمان را بارمان کردی
تحمل کردن این بار بر حمال ھا سخت است 

ادامه مطلب
24 تیر 1394 ساعت 10:38 ق.ظ

کار خودم بود یا شما؟

انگــــار  دیده اند  مرا  باز  با  شما

با اینکه فارغید از این حرف ها شما


اندوه جاده های جهان را گریستم

تا  سایه ی مرا  بکشانند  تا  شما

عاشق شدیم و شهر خبر شد ولی هنوز
لبخند  می زنید  بر ایــن ماجـــرا شما 

ادامه مطلب
1 تیر 1394 ساعت 06:45 ب.ظ

من پیرترین ساعت دیواری شهرم

هر بار که از نام تو پُر بوده دهانم
جز با غزلی تازه نچرخیده زبانم

عشق تو غم "حافظ" و شیدایی "سعدی" ست
سخت است تو را در غزلی ساده بخوانم

جاری شده ای در من ...بی آن که بدانی
من در تو نفس می کشم و در جریانم

از تنگ غروب آمده تا صبح نشسته ست
شوق تو در آغوشم و درد تو به جانم 

ادامه مطلب
19 خرداد 1394 ساعت 08:30 ق.ظ

دنیا کوچکتر از آن است...




دنیا کوچکتر از آن است که گم شده‌ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی‌شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده‌اند
چمدانشان را می‌بندند
و ناپدید می‌شوند
یکی در مه....

ادامه مطلب

16 خرداد 1394 ساعت 06:21 ب.ظ

خسته ام ... اما صبور




من در میان مردمی هستم....

که باورشان نمیشود شکسته ام....!

می گویند....
خوش به حالت که خوشحالی....
نمیدانند دلیل شاد بودنم....
باج به آنهاست برای دوست داشتنم....! 
ادامه مطلب

10 خرداد 1394 ساعت 08:30 ق.ظ

در خودم غرق شدم...



در خودم غرق شدم ، دست به جائی نرسید
هر چه فریاد زدم ، هیچ کس آنرا نشنید
 
در گل و لای خیالم نفسم بند آمد
دست و پا میزدم و عشق به دادم نرسید
 
دلِ من عاشق نیلوفرِ مردابی بود
او مرا در دل این ورطه ی تاریک کشید
  

ادامه مطلب

7 خرداد 1394 ساعت 08:30 ق.ظ

من با خودم راحت ترم،وقتی پریشانم




قدر خودم را بیشتر از قبل میدانم
وقتی به جرم بی کسی در کنج زندانم

حرفی ندارم از خودم پنهان کنم اینجا
حرف دلم را میزنم،با اینکه میدانم

من عاشق تنهائیم، چون مثل من هستم
وقتی که پیش دیگرانم مثل آنانم
 

ادامه مطلب

1 خرداد 1394 ساعت 09:30 ق.ظ

کوک کن ساعت خویش




کوک کن ساعت خویش
اعتباری به خروس سحری نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعت خویش
که مـؤذن شب پیـش
دسته گل داده به آب
 

ادامه مطلب

12 اردیبهشت 1394 ساعت 07:36 ق.ظ

پدر


2 بهمن 1393 ساعت 04:41 ب.ظ

حال وهوای بدِ این روزها...

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
تقصیر باران نیست...می گویند: بی تابم...!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم

هر صبح،بی صبحانه از خود می زنم بیرون
هرشب کنار سفره،بُق کرده ست بشقابم
 

ادامه مطلب
1 بهمن 1393 ساعت 03:55 ب.ظ

خواب رویای فراموشی هاست !

خواب رویای فراموشی هاست !

خواب را دریابم ،

که در آن دولت ِ خاموشی هاست

با تو در خواب مرا

لذت ِ ناب ِ همآغوشی هاست

  

ادامه مطلب
28 آذر 1393 ساعت 09:50 ب.ظ

یک گره بر بخت من زد...

تا نگهبانان ابرو دست‌شان بر خنجر است

فتح چشمان قشنگت مثل فتح خیبر است


رنگ چشمت بهترین برهان اثبات خداست

«قل هو الله احد» گوید هر آن کس کافـَر است


انحنای ناب مژگانت «صراط المستقیم»

از نگاهت دل ‌بریدن هم جهاد اکبر است


خنده‌هایت چون عسل حتا از آن شیرین‌ترند

هر لبت تمثیل زیبایی ز حوض کوثر است 
ادامه مطلب

24 آذر 1393 ساعت 03:00 ب.ظ

وای نه!

فکر کن باران شبی نم نم بیاید، وای نه

یار ِ مو خرمایی ات از بم بیاید، وای نه


بعد ِ عمری دست دور ِ گردنت جای ِ سلام

بوسه با هر "دوستت دارم" بیاید، وای نه


تو بپرسی: عاشقم هستی چه اندازه؟ و من

هرچه بشمارم ستاره کم بیاید، وای نه


از قلم موی ِ اجاق و مینیاتورهای ِ دود

چایی ِ قوری ِ چینی دم بیاید، وای نه 


ادامه مطلب
22 آذر 1393 ساعت 01:10 ق.ظ

گمان کردند پیغمبر در آوردم....

همین، تا پر گشودم از قفس ها سر در آوردم،
غلط کردم به شوق باغ ، گویا پر در آوردم

دهان تا باز کردم مُنکرانم طعنه ها کردند
غزل گفتم، گمان کردند پیغمبر در آوردم

اگر شمشیر عریان پیشِ رویم بود خندیدم
چو بودا در جواب از جیب ، نیلوفر در آوردم! 

ادامه مطلب
1 2 3 >>