مجلّه شعر و موسیقی ایرانی شکنج | درباره ما
تماس با ما | آرشیو
برچسب شاعران امروز - شکنج - مجلّه شعر و موسیقی ایرانی
X
تبلیغات
رایتل

شکنج - مجلّه شعر و موسیقی ایرانی

22 مهر 1396 ساعت 10:55 ق.ظ

ایمان منی - سست و ظریف و شکننده


جا می‌خورد از تردی ساق تو پرنده!

ایمان منی - سست و ظریف و شکننده!-

 

هم، چون کف امواج «خزر» چشم‌گریزی

هم، مثل شکوه سبلان خیره‌کننده!

 

می‌خواست مرا مرگ دهد آن که نهاده‌ست

بر خوان لبان تو، مربای کشنده!

  


ادامه مطلب
10 مهر 1394 ساعت 10:23 ب.ظ

تو را آن گونه می‌خواهم که باغی باغبانش را

تو را آن گونه می‌خواهم که باغی باغبانش را

شبیه مادر پیری که می‌بوسد جوانش را

تو را در یک شب بارانی غمگین سرودم که

نمی‌دانم زمانش را، نمی‌یابم مکانش را

من آن سرباز دلتنگم، که با تردید در میدان

برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را 


ادامه مطلب
27 تیر 1394 ساعت 02:00 ب.ظ

هی یادش بخیر...

قرص  نانی توی گندم زار ؛ هی یادش بخیر!

پا برهنه  در دل   نیزار  ؛  هی یادش بخیر!

 

تا پدر آید  به  منزل ،  بر درخت   گردوکان

شاد  و شنگل تا  دم  دیدار ،  هی یادش بخیر!

 

وقت   بازی  توی کوچه ،  تا  معلم می رسید

می پریدم  از  سر  دیوار ؛ هی یادش بخیر ! 


ادامه مطلب
15 خرداد 1394 ساعت 01:00 ق.ظ

او بر نمیگردد :'(

بغل کن بالشـــت را بعد از این او برنمیــــــــگردد
بهار ِ مملو از گلهــــای ِ شب بو برنمیــــــــــگردد

خودت دستی بکش روی ِ سرت خود را نوازش کن
سرانگشتی که میزد شـــانه بر مو برنمیـــــگردد

دلت پر میـــکشد میدانم اما چاره تنهـــایی ست
به این دریـــــاچه دیگر تا ابد قو برنمیـــــــــــگردد 

ادامه مطلب
10 خرداد 1394 ساعت 08:30 ق.ظ

در خودم غرق شدم...



در خودم غرق شدم ، دست به جائی نرسید
هر چه فریاد زدم ، هیچ کس آنرا نشنید
 
در گل و لای خیالم نفسم بند آمد
دست و پا میزدم و عشق به دادم نرسید
 
دلِ من عاشق نیلوفرِ مردابی بود
او مرا در دل این ورطه ی تاریک کشید
  

ادامه مطلب

1 خرداد 1394 ساعت 09:30 ق.ظ

کوک کن ساعت خویش




کوک کن ساعت خویش
اعتباری به خروس سحری نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعت خویش
که مـؤذن شب پیـش
دسته گل داده به آب
 

ادامه مطلب

24 اردیبهشت 1394 ساعت 08:30 ق.ظ

روبرویــم بنشین و غزلـــی تـازه بخـــوان...



زیر باران بنشینیم کـه باران خــــوب است
گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است


با تــو بی تابی و بی خوابـی و دل مشغولی

با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است

 
ادامه مطلب

12 اردیبهشت 1394 ساعت 07:36 ق.ظ

پدر


9 اردیبهشت 1394 ساعت 12:12 ب.ظ

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد

یا آن که گدایی محبت  شده باشد


دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک

تبدیل به غوغای حسادت شده باشد


دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟

باغی ست که آلوده به آفت شده باشد

 
ادامه مطلب

5 اردیبهشت 1394 ساعت 10:00 ق.ظ

سوره مهر

جا می خورد از تردی ساق تو پرنده!
ایمان منی سست وظریف و شکننده !

هم , چون کف امواج «خزر» چشم گریزی
هم , مثل شکوه«سبلان» خیره کننده !

می خواست مرا مرگ دهد آنکه نهاده ست
بر خوان لبان تو , مربای کشنده ! 

ادامه مطلب
3 اردیبهشت 1394 ساعت 01:14 ب.ظ

شیشه ای کردی مرا !!!

روسری را پس بزن تا شورش ِ بادت شوم 

شهر را درهم بریزم شور ِ فریادت شوم


ای فدای ِ بوسه ات شیرین ِ کرمانشاهی ام! 

بعد ِ چندین قرن باید باز فرهادت شوم


چشم ِ تریاکی تو کم بود عینک هم زدی؟! 

شیشه ای کردی مرا تا خوب معتادت شوم


تیز کن چاقوی ِ زن/جانی خود را بیشتر 

اخم کن تا کشته ی ِ ابروی جلادت شوم 
ادامه مطلب

30 فروردین 1394 ساعت 12:26 ب.ظ

بهانه

فضای ساکت این کوچه را بهانه گرفته
دوباره آمده در این محله خانه گرفته

گرفته آن طرف کوچه را برای اقامت
نشسته این طرف کوچه را نشانه گرفته

دوپنجره دو تماشا دو آشیانه دو عاشق
دوباره کوچه تب وتاب عاشقانه گرفته 

ادامه مطلب
17 فروردین 1394 ساعت 09:56 ب.ظ

روسری فهمیده دارد صبر من سر می رود

روسری فهمیده دارد صبر من سر می رود

نم نم و با ناز هی دارد  عقب تر می رود!


دست نامریی باد و دسته های تار مو

وای این نامرد با آنها چه بد ور می رود


می زنی لبخند و بیش از پیش خوشگل می شوی

اختیار  این  دلم  از  دست  من  در  می رود 


ادامه مطلب
14 فروردین 1394 ساعت 06:14 ب.ظ

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ 

ادامه مطلب
4 فروردین 1394 ساعت 06:14 ب.ظ

پدر عشق بسوزد... به تو باور دارد...

بی سبب نیست زمین سینه ی پر پر دارد
به خدا چشم تو یک فاجعه در بر دارد

با نسیم سحری شعله نکش می ترسم
کلبه ی حوصله ی شهر ترک بردارد

گر چه از بودن با تو تن من می لرزد
فکر تو خواب و خیالی ست که در سر دارد 

ادامه مطلب
24 اسفند 1393 ساعت 10:43 ق.ظ

با دلت حسرت هم صحبتی ام هست...

من که در تُنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟

دل پر از شوق رهایی است، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم




 

ادامه مطلب
14 اسفند 1393 ساعت 05:01 ب.ظ

مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست

مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست
به این صحرا که من می آیم از آن اعتمادی نیست
 
به دنبال چه میگردند مردم درشبستان ها
در این مسجد که من دیدم چراغ اعتقادی نیست
 
نه تنها غم سلامت باد گفتن های مستان هم
گواهی میدهند دنیای ما دنیای شادی نیست
  

ادامه مطلب
9 اسفند 1393 ساعت 07:28 ب.ظ

چند رباعی از جلیل صفر بیگی...


یک شب نزدی سری به تنهایی هام

تا باز شود دری به تنهایی هام


هر روز اضافه می شود با هر شعر

تنهایی دیگری به تنهایی هام


 
ادامه مطلب
5 اسفند 1393 ساعت 02:45 ب.ظ

تو قاف قرار من و من عین عبورم...


هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
 

ادامه مطلب
4 اسفند 1393 ساعت 06:17 ب.ظ

تیر غیب


مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده است

خاطرم از مرگ تلخ جوجه ها آزرده است

هر زمان یادت میفتم مثل قبرستانم و....
سینه ام سنگ مزار خاطرات مرده است

ناسزا گاهی پیام عشق دارد با خودش
این سکوت بی رضایت، نه؛ به من برخورده است
 

ادامه مطلب
25 بهمن 1393 ساعت 09:07 ب.ظ

روی دوش دیگران

من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم
پیش‌شان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم
هم‌چنان که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه‌ی رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم
این دهانِ باز و چشم بی‌تحرّک را ببخش
آن‌ قدر جذّابیت داری که حیرت می‌کنم 

ادامه مطلب
25 بهمن 1393 ساعت 04:47 ب.ظ

داغ دل است، خورده به پیشانی ام چرا؟!


ای ساکنان عصر تهاجم! هجوم کو؟!
نقاش خوب من! قلم و رنگ و بوم کو؟ -
 
تا روزهای یخ زده را خط خطی کنم
آن خاطرات شاد و پر از رنگ و بوم کو؟
 
دنیای من پر است از آشوب و درد و خون
پس آیه های خوش خبر "حشر" و "روم" کو؟
  

ادامه مطلب
19 بهمن 1393 ساعت 05:09 ب.ظ

باید این قائله را "آه" به پایان ببرد...

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد

می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد


آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:

یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد


وای بر تلخی فرجام رعیت پسری

که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد 
ادامه مطلب

12 بهمن 1393 ساعت 03:22 ب.ظ

مست

مست اگر باشی در آغوشت خدایی میکنم
خاک را سرشار ِ عرش ِ کبریایی میکنم

دل به دریا میزنم در موج ِ مویت هرچه باد
بادبان ِ روسریّ ات را هوایی میکنم

باد بود این که دل ِ من را چنان کاهی ربود
عاشقی با چشمهای ِ کهربایی میکنم
 

ادامه مطلب
4 بهمن 1393 ساعت 03:00 ب.ظ

دشت ها نام تو را می گویند...

دشت ها نام تو را می گویند

کوه ها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوۀ اندوه ز چیست ؟

در تو این قصۀ پرهیز ــ که چه ؟

در من این شعلۀ عصیان نیاز

در تو دمسردی ِ پاییز ــ که چه ؟
 

ادامه مطلب
1 2 3 4 5 >>