مجلّه شعر و موسیقی ایرانی شکنج | درباره ما
تماس با ما | آرشیو
درباره ما - شکنج - مجلّه شعر و موسیقی ایرانی
X
تبلیغات
رایتل

شکنج - مجلّه شعر و موسیقی ایرانی

درباره ما

شکنج زلف پریشان به دست باد مده 

مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش 

 

شکنج . [ ش ِ ک َ ] (اِ) شکن . تاب . پیچ . (آنندراج ) (انجمن آرا). تاب . پیچ . (غیاث ). تاب بود. (فرهنگ خطی ). شکن باشد. (فرهنگ اوبهی ). مطلق چین . شکن . پیچ . تاب . کلچ . ماز. بر گرفته از فرهنگ دهخدا

 

شکنج تلفیقی از وبلاگ مردان خاموش و وبسایت با کاروان شعر و موسیقی است. مردان خاموش در سال 1387 آغاز به فعالیت کرد و به دلیل گستردگی مطالب (علمی، هنری، احتماعی، سیاسی و ...) و کمبود وقت نگارنده چنان که باید و شاید به روز رسانی نمی شد. از طرفی به دلیل اشتیاق فراوان حقیر به موسیقی و شعر، تصمیم بر تاسیس وبسایتی به نام شکنج شد. از سویی مطالب موسیقایی و اشعار زیادی نیز در وبلاگ داشتم که نمی شد آن ها را نادیده گرفت. لذا پس از ثبت دامنه و اتصال آن به وبلاگ، شکنج متولد شد. اینک، شکنج هم با آدرس www.silentmen.blogsky.com و هم با آدرس www.shekanj.ir قابل دسترسی است.

نویسندگان سایت نیز خانم ها زهرا قرآنی و مریم قنبری در بخش ادبی و آقایان رضا موسوی در هر دو بخش موسیقی و شعر و محسن مروتی (م. بروجردی) در بخش ادبی هستند که ما را یاری می کنند تا بتوانیم گوشه ای هرچند اندک از هنر اصیل ایرانی و سخن سخنوران کشورمان را به شما عرضه کنیم. شما میتوانید نظرات و پیشنهادات خود را از طریق منوی تماس با مدیران اعلام نمایید.

 

لحظات خوشی را در شکنج برای شما آرزو مندیم.  


محسن بیگی

 

نظرات (1)
+ جنگی نژاد [ ایران ] http://rezajanginejad.blogsky.com
تقدیم به آقامُحسن وگروه گُلِــــــش
شرمنده! زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی گنگ، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد.
به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و بچه هایش بی غذا مانده اند.
پرادعا!، صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
شرمنده! در حالی که اصرار می کرد گفت: "آقا، شمارا به خدا، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم."
پرادعا!، گفت نسیه نمی دهد. دستانی که کمک می کنندگفت: دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به پرادعاگفت: "ببین شرمنده! چه می خواهد ، خرید ش با من."
پرادعا!با اکراه گفت: "لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟"
شرمنده! گفت:" اینجاست."
پرادعا! گفت" لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر."
شرمنده! با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. پرادعا! باورش نشد. دستانی که کمک می کنند!از سر رضایت خندید.
پرادعا! با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت، پرادعا! باتعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای شرمنده!بود که نوشته بود: " ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن."
پرادعا!با بهت جنس ها را به شرمنده!داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.
شرمنده! خداحافظی کرد و رفت.
دستانی که کمک می کنند! به پرادعا!مقداری پول داد و گفت: " تا آخرین ریالش می ارزید."
فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است

دوستان شایدنوشته ام تکراری باشد!اما هدیه ای بودبه شماشایدمثل خیلی ازهدایای تکراری که بی منت تقدیم شماشده است!

مستمندان وکودکان سرطانی موسسه محک فراموشمان نشوند
15 اسفند 1392 ساعت 08:11 ب.ظ
امتیاز: 5 1
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :